برای هر تویی...که تو شاید همان "او" باشد
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیده ام که تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها
در فکر تو مقدس نگریستنم از عمق معرفتم اگر باشد همان عید است...
جیرجیرک ها شب ها برای معبود خود میخوانند ...
تو برای "توی" خویش چه شب خوانی یا روز...مهم این است که
سد خیره نگریستن بر زندگیت بشکند و روحت به پرواز در آید...
عید امسل هم مثل هر سال خاطره میشه
بازم دلم واسه این روزهای با هم بودن تنگ میشه
باز من موندم و یه ساز خسته
یک صدایی که هنوز توی سینه ام نشسته !
(فرشاد)
پی نوشت : عید همه خوش گذشته باشه...نزدیک تولدم هست گفتم از الان پست بزارم هم
به این بهانه هم ماجراهای سفر جالبم...
از جنگل ... جا گیر نیومدن... یخ زدن...افتادن توی آب...رو در رو شدن با گراز!!! نقشه خوانی ها
...(اشتباه آخرش رفتن ها...!!!) اون مجرای گورخیل!!!

اینجا فرح آباد

اینجا عباس آباد( هم قافیه با قبلی!!!)

(جنگل خوف ناک اما زیبا)
عید امسال کاش با عید سال قبل ما فرق داشته باشه....برای بهتر شدن
و در مسیر برآورده شدن آرزوهایمان...
چه روزهایی از عید من گذشت عیدهایی که با دلتنگی همراه بودن و عید امسال من بوی زندگی همچون خاک بارونی معطر میدهد....
و اما باز هم ...
آنگاه كه جنگ درون به صلح وجدان تبديل شد
آنگاه كه دوباره همگي چون كوه استوار شديم
آنگاه كه چشمه از زير دل زمين سرد جوشيدن گرفت
آنگاه كه پرنده مهاجر آرامش رسيدن يافت
آنگاه كه دريا فرزدندانش را به ساحل عشق مي رساند
... این یعنی عید آمده است عید دل و طبیعت.
عیدی که خدا همراهمان باشد...
عید همه مبارک.
(فرشاد محمدی)
بیا تا دلامونو خونه تکونی بکنیم کینه ها رو دور بریزیم مهربونی بکنیم حیف ِ از این تبارمون
زهم دیگه جدا بشیم به دلای یک زبون
بی هم زبونی بکنیم
آخه حرف ِ اول وُ آخرمون این وطنه
عشق ِ ایران مثل ِ خونی توی رگهای منه
اوج ِ معراج ِ حقیقت به خدا شادی ماست
روز ِ وحدت روز ِ یاری روز ِ آزادی ماست
دفتر ِ گذشته ها پاره وُ سوزونده شده
هموطن کتاب ِ ناخونده دیگه خونده شده ...
(کوروش یغمایی-عشق ایران-دهه پنجاه خورشیدی)
و این هم آهنگ بسیار زیبا و یه یک کار راک که در آلبوم بازگشت از حاشیه که به تازگی منتشر شده و جهانی هم شده به اسم بارونا از کوروش یغمایی
لینک دانلود در پایین:
داره چه تند بارون میاد مردم میرن توو خونه ها توو بارون ها توو بارون ها
بیا با هم دیگه بریم دست هامون روی شونه ها توو بارونا
بارونا میان پایین از ناودون ها خیس میشن گل های توی باغچه
بارونا میرقصن روی گونه ها بارونا یه هم صدان با گریه ها...
بارونا کوروش یغمایی :
http://www.4shared.com/get/152549533/704b1375
اجرا با FLV PLAYER یا VLC
ﺳﺨﺘﻪ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﭘﻴﭻ ﺩﺭ ﭘﻴﭻ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎ...ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﻭﺍﻧﻔﺴﺎ...ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ ﺍﻱ ﻣﺮﺩ ﺷﺒﻬﺎ...
ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ ﺍﻱ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻟﺨﺴﺘﻪ ﺷﻬﺮ...ﻧﺰﺍﺭ ﻛﻪ ﺗﻴﻐﻪ ﻗﻠﻤﺖ ﺯﻧﮓ ﻛﻬﻨﮕﻲ ﺑﮕﻴﺮﻩ ﺭﻳﺸﻪ ﻫﺎﻱ ﻋﻤﻴﻖ
ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺗﺖ ﺍﺯ ﺗﺸﻨﮕﻲ ﺑﻤﻴﺮﻩ...ﺑﺒﺮ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺩﻳﺪﻧﻲ ﻫﺎﻱ ﺑﻴﺮﺍه ﻫﺎ را... ﻋﻄﺘﺶ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ
ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﺕ ﺍﺯ ﻋﻄﺘﺶ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﻛﻮﻳﺮﻱ ﺍﺳﺘﻮﺍﺗﺮ ﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻛﻪ ﻧﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻧﻴﺴﺖ
ﺯﻻﻟﻲ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﺳﺖ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ...
(فرشاد)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ﭘﻲ ﻧﻮﺷﺖ 1 :ﺑﺎ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﻱ ﺍﺳﻤﻮﻧﻴﺖ ﺯﻳﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺯﻻﻝ ﺑﻨﺪﮔﻲ ﺑﺮﻭ ....ﻋﺎﺷﻖ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﻪ ﭼتﺮ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﭘﻲ ﻧﻮﺷﺖ 2 :ﺩﻳﮕﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﻗﻠﻢ ﻧﻤﻴﺮﻩ ﺍﺯ ﭼﻲ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ ﻛﻪ ﻧﻴﻤﻪ ﺍﺵ ﻫﻤﻪ ﺣﺠﻢ ﺧﺎﻟﻲ
ﺷﻚ ﻭ ﺗﺮﺩﻳﺪﻩ ﻭ ﮔﻼﻳﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻩ ... ﺩﻟﻢ ﻳﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺟﺎﻟﺐ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻮﻱ ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ...
ترک گوشه نشینی
من عابر شبم به سوی صبح
كوچه ها زير پاهایم ميگذرند در گذر زمان هاي شبانه در خلوت شب
حجمه خيره شدن ها بر پيش روي درون غوغا ميكند
باز هم تئوري هاي شكست خورده
چون كه هيچ نگفتم كه چون خود نماین گر بود كه هر چه شود گوييم پيش امدست
كه اما شايد اين خيره گي اخرش خاكستري تمام شود برآخرين شعله هاي آن برج ويران شب شدگانم
آب زلال باشي گر چشمه به تو رسد همراهي كن
كه چون دريا ميشوي به آن اقيانوس آرزوهايت خواهی رسید
ببین كه چشمه هاي كم نظير و تنها همواره عزيزند!
اما پس درياها چه كه هميشه خروشانند هر چند سيلاب شوند اما چشمه هميشه چشمه
و زلال و بي الايش است
موفقیت روزافزون در انتظارست
اين است ترك گوشه نشيني نه از خود بلكه از درون خود
![]()
(فرشاد )
مدت خیلی زیادی نبودم شرمنده اما الان خوشحالم هستم دوستان....
"همسفر با این سایه ها در دل این کوچه ها عابر تنها منم
چشم به راه صبح فردا توی فکر رفتنم مونده حرفها روی لب هام پر از حرف گفتنم
نفس توی سینه خسته
تنم از خلوت این شب ها شکسته
غبار انتظار توی چشمهام نشسته
(بخشی از ترانه عابر شب کورش یغمایی)"
برگشتن به خود....برگشتن از خود....
بغضی از هجوم خاطره ها به سد ذهنت میکوبد و میرسد
همچون رودی که به یاد می آورد که اول بار از کجا به این
دریای متلاطم جاری شده است
برگرد تو همان عزیز دیروزی...
امروز خالی شده در این حجم خالی بی مرامی دنیایی...
دنیا و آرزوهایش چون پلنگانی بر تو خیره شده اند که شاید در تو چشم خاری نگرند
که به هر دستی و راهی روانه آن راهی....اما آه که وبران راه!
برگرد به خودت! برگرد تو همان آیینه پاکی در آن اول دنیایی
تو همان مروارید گیتی هستی
میدانم در این روزگاران که همگی تمام شده برگشتن از خود تو متفاوت اندیشه کن
خواهی ارزش تو پیش خدا و خلق افزون گردد باش همواره در رکاب برگشتن به خود
این خود توی خود نیست
این خود همان ذات اقدس خداوند است
پس نوشت : خیلی از ما ممکنه از خودمون و آنچه که در گذشته بودیم بنا به شرایط
روزگار از خودمون فاصله گرفتیم از خوب بودنمون....اما
میشه در کنار یک یاری تمام عیار یا در خلوتگاهی به خود برگردیم
(فرشاد)
دنیاها و فاصله ها
من خسته ام من در کنار پنجره تنها نشسته ام و با تمام خویش می اندیشم
آری به هر کنار صد ها هزار دنیا در گردش است ما ز آنجمله بی خبر !
من خسته ام
من در کنار پنجره تنها نشسته ام
دنیا کنار پنجره تنها نشسته است
دنیا با تمام نا برابری هایش تنها رو به روی من نشسته است
من خسته ام
من در کنار پنجره,تنها نشسته ام
و با تمام خویش میندیشم
به هر چیز,هر چه هست
انسان و سنگ,گربه,یک بوته خار,و.....
دنیای مبهمی است
دنیای گنگ,تیره,مرموز,ناشناس
((دنیا))کنار پنجره,تنها نشسته است
در کوچه عابری میخواند, آوازی غمناک زیر لب غمناک تر از باد غمناک تر از شب
*
من میخک سپید قشنگم را,
با آب پاش کوچک خود,آب میدهم,
من,سهره ظریف زرنگم,را
هر صبح و شام,دانه ی شاداب می دهم,
اما حقیقتی است که:من نیز
بیگانه ام,
با ان دو یار خویش, دو دنیا:
با ان سکوت میخک زیبا.
با ان سرود مرغک تنها.
من.
گاهی, به میز خویش می اندیشم
گاهی, به قاب روی بخاری, به تنگ آب
و با تمام خویش بر انم که:روز وشب
اینان, مرا نهفته, بر انداز می کنند
گاهی که نیستم من و کس نیست, در اطاق
آواز میکنند.
چون مرغ پر گشوده و پرواز میکنند.
اما...
*
ما,چشمهایمان,
کور است و گوش , کر
آری به هر کنار,
صدها هزار دنیا,در گردش است و ما
زآنجمله بی خبر!
*
من خسته ام
من در کنار پنجره,تنها نشسته ام.
دنیا کنار پنجره,تنها نشسته است!
این آهنگ یکی از کارهای راک به صورت روایت داستانی جالب ایشان است.
شعر: نوذر پرنگ---آهنگ :استاد کوروش یغمایی
مثل خارم رو زمین ، توی صحرا / تو مثل بارون تندی ، داری سبزم میکنی
اگه تنهام رو زمین ، توی شبها / تو مثل ماه بزرگی که نگاهم میکنی
توی شنزارای خالی ، اگه بارون نگیره /نمیمونه خار تنها ، توی خشکی میمیره
چی بگم من تک و تنها ، وقتی تاریکی میاد /توی تاریکی میترسم ، اگه مهتاب بمیره
و اما شنیدن آهنگ خار استاد کوروش یغمایی : دانلود کنید
زمینه ساز تنهایی نیمه شب شیدایی
این چنین بر گذشته نگریستم , از روزهایی که برای خود آینده ای کامل داشتند !
آنها بر باد رفتند گر چه قصور از خود_ من _ ما بود.هر چه بود میگذرد تا به نکته ای در نیمه شب برسی
که گرچه خورشید مدتی بر رویمان نمیتابد بر ما شب زدگان اما شب نوید روزی سپید بر ما میدهد
بر این گفتار همی نوشتم و گفتم
که این نیست در مرام ما ترک تو
گفت در مرام ما نیز نیست پذیرای تو
گفتم چه کنم تا شوم مسافر جاده خورشید
گفت بمان در همین جاده بارانی
گفتم اگر بمانم که همین جا خواهم مرد از بی یاری
گفت درد تو همین است خود را قربانی راه ت کن....
خیلی وقت ها واقعا در تعجب کامل نگاه میکنیم فقط به هر چیز به هر چه که هست
اما چرا نه عملی نه کاری...
پنجره تنهایی شب از بالای آن صورت فلکی که آرزویمان بر آن نوشته شده ما را به خوابی برد
نه که خواب نبود زمینه ساز تنهایی نیمه شب شیدایی ما شد
که همه فرشتگان گفتند :
با شقایق ها سوختن در این وادی که چه خوش است که بدانی همه در امتحانی
امتحانی چون که بدانی تو پذیرای این راهی پس باز بمان در این جاده بارانی
که خلوتگاه تو این ندامتگاه توست
که یادت آورد آن حلاوت رسیدنت به راه جاده کوه خورشید
(فرشاد)
بالاخره فرصتی پیدا کردم هرچند کوتاه که بنویسم ...
بهار که میاد با عیدانه شیرینی که در پی داره برای ما همیشه سفرکنندگان فصلی
از یک جاده ای هست که به سوی شهر باران میره ...
با من همسفرین ای همسفران من؟ پس میبینی در قسمتی از جاده ایستاده ایم که آن گل نیلی بر روی چشمه ای روشن روان از زیبایی رنگش غرور رنگ خود را بر آن برکه تنهایی برافراشته است....
و من این روزها در این جاده میروم با هرچه سنگینی نگاه هایش....
آنگاه كه جنگ درون به صلح وجدان تبديل شد
آنگاه كه دوباره همگي چون كوه استوار شديم
آنگاه كه چشمه از زير دل زمين سرد جوشيدن گرفت
آنگاه كه پرنده مهاجر آرامش رسيدن يافت
آنگاه كه دريا فرزدندانش را به ساحل عشق مي رساند
و من به مسیر خود در پناه یاران همسفرم همچنان میروم تا رسیدن به آرامش
عید همه مبارک.
(فرشاد محمدی)
دلی که می خواد بمونه تنی که باید بره....
همیشه یادگاری هایی با ارزش هستن که روزی دوباره به اون برمیگردیم با خاطراتی که همشون یک روزی حرف های ما بودن... و من هم یادگاری دارم برای (وانیا) که حالا عموش شدم و براش وبلاگی ساختن و براش از اول به دنیا اومدنش مینویسن و حالا هم من اینجا براش یک یادگاری میزارم که ممکنه ۱۰ سال دیگه بیاد و این پست رو ببینه که اولین بار ازش اسم بردم....
و اما یاران روزهای تنهایی من که همشون پر هستن از خاطرات غم و شادی....
چندتا عکس یادگاری با یه بغضو چندتا نامه چندتا آهنگ قدیمی که همه دلخوشیامه
آینه ای که رو به رومه خسته ست از سایه و تصویر
بارونای پشت شیشه یاد تو ، یه لحظه مکثو نفرت از نحسی تقدیر
باور نمی شه اما این تویی که داره می ره خیره می مونم به چشمام
حتی گریه ام نمی گیره چشمای مونده به راهو شب تنهایی و ماهو
حق حق بی تکیه گاهو یه دل بی سرپناهو
من خونه ثانیه مرگ و عذابو ساعت های غرق خوابو
جاده های در سرابو این منه بی تو خرابو
یادت هرگز نمی مونه یادت هرگز نمی مونه دست من نیست
دلم از رفتن تو خونه عزیزم وقتی نیستی حتی از خاطرهاتم نمی گریزم
نمی دونم از کدوم اینه چشماتو پس بگیرم
با کدوم بهانه از ترانه هام نفس بگیرم
(شب..شب که میشه توو کوچه غم اشک من میشه ستاره من چشم هام رو به آسمون میدم بارون میباره.)
و یاد مینکم از استاد کوروش یغمایی که به تازه گی در لیست برترین موزیسین های راک دنیا قرار گرفت
ولی همچنان آلبوم هاش مجوز نمیگیرن...
(غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده ...دارم از تنهایی توو اتاقم آتیش میگیرم.... چی بخونم جوونیم رفت و صدام رفته دیگه گل یخ توی دلم جونه کرده.
یک شب گرم و تب آلود آمدی از شهر باران ناگهان از هر جوانه گل برآمد چون بهاران...)
(باورم کن من هنوز مترسک باغ جنونم عمری مسافری و غرق سکونم خیلی سخته که بدونم نمیخوام اینجا بمونم داغ میوه های نارس آتیش انداختن به جونم....)
(بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی ....با این ها زمستون سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم..)
(سال سقوط سال فرار سال گریز و انتظار
فصل شکفتن فلز سال سیاه دوهزار
سال سقوط عاطفه تا بینهایت زیر صفر
نهایت معراج ذهن اندیشه تفسیر صفر
تو ذهن ماشینهای سرد معنای عشق و احتیاج
روی نوار حافظه یعنی یه درد بیعلاج
سال به بنبست رسیدن پنجه به دیوار کشیدن
از معنویت گم شدن تن به غریزه بخشیدن
قبـیـله یعنی یه نفر همخونی معنــا نداره
همبستگی خوابیه که تعبیــــر فردا نداره
سال سقوط سال فرار سال گریز و انتـــظار
پاییـــز تلخ و بیبهارسال سیاه دوهـــزار
سالی که خون تو رگها نیست قلب فلزی تو سینه است
وقتی که تصویر زمان شکستگی آیــــنه است
قبـیـله یعنی یه نفرهمخونی معنــــا نداره
همبستگی خوابیه که تعبیــــــر فردا نداره
تو اون روزهایی که میاد کسی به فکر کسی نیست
هرکی به فکر خودشه به فکر فریادرسی نیست
همه به هم بیاعتنــا حتی به مرگ همدیــگه
کسی اگه کمک بخواد کی میدونه اون چی میگه
توی کتابهای لغــــت سفیده برگها همیـشه
نه دشمنی نه دوستی هیچی نوشته نمیشه
این ناگزیره واسه ما سیر صعودی تا سقــوط
همیشه قصه صــدا تمومــه با حرف سکوت
وقتی که آیینه عشق سیاه بشه زیر غبار
وقت طلوع فاجعه است میرسه سال دوهـــزار)
(من مرد تنهایی شبم مهر خموشی بر لبم از شهر تو من رفته ام کوله بار را بسته ام....)
(مدرن تاکینگ که واقعا عالی بودن...)
(پشت این پنجره ها دل میگیره غم و قصه دل و تو میدونی..... غم تنهایی اسیرت میکنه تا بیای بجنبی پیرت میکنه....)






حالا به سراغ ساز قدیمی خودم میروم......
شعله سرد فریاد مردی از دیار باران به کجا خواهد رسید ؟
چرا وقتی که من تنها میشم برای من لذت داره !
"با خودم و محبوب دلم خواهم گویم : روی رخ من هستی چون تو کاشانه ای داده ای ....لحظه عشق و آشنایی میرسه زمانی که با یار همیشگی خودت زیر سیب نقره ای ماه نشسته ای وهمه شوری از شروع راهی از میان شهر خورشید در دست او که در تو یکی خواهد بود و دیگر مردی زیر یخ نگاه ها منتظر بی انگیزه خیز آنان نیستم ..."
آدم یاد خاطرات گذشته اش میوفته اشک تووی چشماش حلقه میزنه....
این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه
اشک این ابرها زیاده ولی دریا نمیشه.....
حرمت ها رو میشکنند دیگه ماندن چه لزومی دارد !
طوفان و فریادم هر روز شعله ورتر شده ... اگر فریاد کنی محکومی اگر سکوت کنی بهت گلایه میکنن
غم تنهایی اسیرم نمیکنه چون از گلایه داران همیشگی دورم
خانه ام طلای ناب ما دلم پر از لغض از ستم رفته بر مظلومان این روزگارست
مثل درخت در کویر بی آسمان همچنان افسرده و حیران
اه اه اه وای وای وای "ماهی خسته من میخواد تووی دریا بمونه"
منتظر دیدار عشقی هستم اما دیدار ها کی رسد که من این چنین همچنان دست بر دهان سر درگریبان از خاطرات هیجان انگیز گذشته و امید و منتظر گذر زمانم
دل من زندان داره تو میدونی
لحظه ای رسید که لحظه پریدن و رها شدن میون بیم و امید که پنجره بغض دیگه باید باز بشه
شکست لحظه آسمان سرد میان چشماش شکست مرغ خسته پر کشید افق روشن رو دید تووی هوای تازه دشت به ستاره ها رسید لحظه پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت
ای کسانی که با گردش روزگار حرکت میکنید امروز چنانید و همراه اما فردا که زمان حرکت کند حتی به عقب سایه شمایانی هستند که عقب گرد میکنن اون عقب گرد خنجر است
پشت این پنجره دل میگیره غم و قصه دل رو تو رو میدونی
عمری غم توو دلم زندونی دل من زندان داره تو میدونی هر چی میگم فریاد کن میگه فریاد کنم دیگه زنده نخواهی بود
پایان نوشت:
ما همه مسئولیم در کمک به هم در خوشحال نگه داشتن هم فقط کافیست خیلی کم نگاه کنیم که چطور میتونیم بهم احترام بزاریم ...
خدا این آسمون شهر باران رو پر از ستاره نگه دار تا که پس از بارش باران عشق آسمان شب برای هر کسی نشانه ای زیبا داشته باشه .
(فرشاد)
امروز روز بی حوصلگی بود , وقت خوبی بود که غزلی تازه بگی !
در شب پر تپش این ذهن از حرکت مانده در انتخاب...
این طرف و اون طرف می افتم تا بشنوه .... هیچ من....
که این چه تعبیریست از پر صدایی درونم و از نقاب سکوتم در برون!
در شب مهتاب که این ابرهای تیره آن را میپوشانند اگر ماه من را میپوشانند که
باران ببارد,پس بپوشاند ... اما گر میخواهد واقعیت ماه من را و شهر من را از من
و ما پنهان کند پس فریاد من بر آن باد !
استوار و محکم بدون لغزش در پیش چشمان دیگران به جلو برو...
اما چه افسوس که در مقابل دیگران چون کوه هستی اما در درون آشفته تن میسوزی...
در زیر آسمانی که مردی مست شده از باران عشق خدایی تیرهای ناجوانمردانه
که حکایت از مظلومیتش بود و میبارید, عشق بازی میکرد پس چه باک که ما هم
میتوانیم نه به آن مقدار اما سعی باید کرد در مقابل این آشفته بازار ایستاد.
زخم خورده عشقیم همه به سوی عشقی ناب باید بریم و باید جستجو کرد و
ماه در شهر باران که آرزویش تبدیل شدن به شهر خورشید است میداند و میخواند .
اگه مردگان عشق های ناب خاموش شدند برای نفع نیست,
چون هنوز تووش یک عالمه نفعه!
به صدا درآیند تار و کمانچه ها که این چنین مردانه من و ما می آییم
برای ماندن و برای باختن نمیرویم.... برای ماندن می مانم و می نویسم.
(فرشاد)
سلام بر حسین مظلوم بی دفاع
امشب دلم هوای امام حسین رو کرد .....
وقتی که لحظات در پیش چشمانت در بین کسان و ناکسان صفر میشه
چه چیزی داری بگویی وقتی حرفی در گلو مانده
اما
امام حسین اسیر دورویی ها شد و اسیر نیرنگی ها
پس ما را چه به ناراحتی از زخم حرف دیگران در این روزها
که چون وقتی پیشوایم این چنین میخواهد که از هم بگذریم , من و ما چه باشیم که از هم نگذریم ؟!
اما حسین درس استقامت داد درس نهراسیدن از زخم زبان ها را داد
امشب درس میگیریم که فقط برای برادران و خواهران خود آرزوی خوشبختی کنیم
و امشب من از حلاوت آن عشق بزرگ سوختم که چه مظلومانه در رکاب پروردگار تاخت
بر نامردمان لحظه صفت !
این چنین در شگفت بودم که چطور اسیر سپاس خلق شدم !
که همه چیز و همه سپاس از آن خداست پس بشر چه باشد!
مگر برای احترام که آن هم رازی در بر دارد
آسمان شهر باران رو ببین چه زیبا تر شده چه رنگ زیبای بخشش گرفته به خود
خدای آسمان هایی که روزی بر هم خواهند فرو کش کرد مرا به یادگار این نوشته ببخش و بیامرز
او وضو ساخت به خون عشق گفت که امتحانم کن چون که
عاشق خدایم
بیکفن و بی سر تو را نماز عشق می خوانم
(فرشاد)
پی نوشت :
صبح وقتی دیدم کوه از نو سر به بالا می اندازد زمانی که از ازدیاد سفیدی (برفش)
پاکیش را میخواهد به رخ مردمان شهر بکشاند ...فکر میکنم ...فرزندان شهرش هم
نجیب شد ه اند و کوه (پدر پیر) شهر به پاکی آنان می نازد و مملو از سفیدی
قلب شان ,آیینه دل روشن آنان شده است.
خدایا دیشب تو را در هنگامی که باران شهر چشمانم
در نور سفید سیب نقره ای ماه میدرخشید دیدم
نه آن هنگام که سکوت فریاد برایم معنایی نداشت...نه...
همان لحظه که فهمیدم تو همان "او" هستی
که شکستن دوستارانت را یک به یک فهمیدم پس چرا من نشکستم؟
شاید هنوز راز دل را نفهمیدم...
اگر شکست ها و گناه ها بر روی شن دریا بود پس تو ای خدا موجی از معرفت به سوی جزیزه
دلم بفرست تا این غبار را ببرد و هر وقت به انسانیت رسیدنم نه سر تظاهر بلکه از روی این
مجال که "گل سرخی در پاییز روزگارم کاش تو باغبان من باشی همیشه"
بر روی سنگ مرمر تو برایم بنویسی:
تو بنده ام به راستی برای معبودت شکستی...درود بر تو
(فرشاد)
چه دریایی بین ماست خوشا پیوستن به آن ...
چه امیدی به این ساحل خوشا بی صدایی فریاد زیر آب...
اما تو گوش کن ای همراه من تا آخر بخوان
رسیدن به ساحل وصال ندانیم یا نتوانیم اما خوشا دیدار ما درخواب که غرقش
میتوانیم بشویم و خوشا مردن در آن
پیوستن با هم برای گم شدن در دریای عشق و نور
اما چه رازی در همراه نشدن دلهای شکسته است ؟
که این چنین مینالند از بی همدلی در این راه پر ماجرا !
بی اعتمادی است یا تصور بی یاوری ؟
ذهن راه جاده ندارد بر واقعیت یا که بن بست زندگی تصور میکنیم؟
ما چه باشیم و نباشیم زندگی جاریست
چه سود از این همه فریاد؟
به کدوم لهجه ترانه سر بدم که آن عشق را صدا دهیم
که فاجعه در اینجاست که دوستی همچون گلی در کویر بی اعتنایی میدانیم
اینجا دفتر چه های بی خاطره هست وقتی عشقی نیازی نباشد
تو که معنای عشقی به من معنا ببخش ای یار تو ای یار دل شکسته ما همه همراهیم
و اما من...
تشنج شیدایی خرامان خرامان در شب مهتاب زده در آنجا که مرا
با حس نبودن سوق میدادند بر دل نم کشیده من از عشق, وارد شد
همان جا بر در مسجد گذشتیم بر رویش این چنین نوشتیم :
به خلقتت ای یار همیشگی من برای زنده بودن دلیل آخرین ما باش
منم من بزر فریاد طلوع صادق عصیان من باش
اونکه دل سپرده هرگز عاشق نبوده
اما اونکه جون سپرده هرگز نمرده
تشنه ره آوران مشی محبتم
بیزار از دو رویی و زوالم
من گرچه امروز روم در سکوت به خاطر آنان , اما فریادم
فریادم از نامردمان لحظه صفت است !
در دل من نفرین زیاد بر اینان است
مرا از خوشی روزگار تمام چشم به رحمت و لطف خدای است
مرا اندکی نیز عشق و شور نیاز است
(فرشاد)
کاش روزی ما و خیلی از آدم ها دشمنی نباشه در همه عرصه ها ی زندگی
اما تا کی فقر در فهمیدن ها ! تا کی.....
من فقط تو رو دارم خدا...
عید رهایی از هر نو غرور و خودخواهی و زمان های بعد از
این روز در هر لحظه عشق خدایی....
و اما.... هر کسی که منو واقعا نشناخته با من طوری رفتار میکنن که من آن نیستم که آنها فکر میکنن.اما پر قدرت و با توان به جلو میروم
پست تکراری اما لازم در این زمان:
اتفاق 7 سال پيش دوباره تكرار شد با همون شخصيت با همون نگاه متفاوت ولي
اين براي دوستم . ولي مثل هر دوبار نديدمشو اون هم رفت...
اين شخص هم اضافه شد به اتاق 1408=13ذهن من. اينجا من به
تماشاي آب هاي سفيد هم نشستم وقتي ديدم كه اون هم باهاش حرف زد.
اينجا شلوغه. با همون صداي ضبط شده كه ميگفت يه ديواره كه پشتش هيچي نداره...
و اما من كه هنوز توو گذشته هستم.ولي دل تنگ ميشم
ميام لب پنجره با همون ساز قديمي.
زمونه پر از ابهام هست.خورجين باد پر شده از گلايه توي اين اين زمونه پر كنايه.
هر كسي به يك نقابي پوشيده هست از دل ما هم همه چيز از گذشته ريشه هست.
ميروم در خيال ولي در اتاق هستم در باز نميشه من هنوز هستم .
از جنگ و بي قراري خبري نيست انگار زندگي جاريست!
زندگي شيشه اي و آدم هاي سنگي چه تفاهمي!!!
بايد كه ازين راه رفت به شهر باران رسيد اونجا كه فكر ها به ياد همه هست
و براي كمك به هم.
درس تازه بايد آموخت دفتر ديگري بايد آغاز كرد تا كه مرواريد بي صدف نباشي.
چشم انتظارم كه بياي از جاده هاي بهار
چشم انتظارم که بیای بیا که زلف های بهار از دست پریشونه
خالی تر از یک بیشه ام بی تو بی خاک و بی ریشه ام.
اتاق خاطراتم با کسانی که توش حرفهای قشنگی زدنند رو رفتند...
----------------------------------
مداوم کاسته میشود و افزوده میشود این زندگی ملال انگیز
حالی سخت و زمانی سهل با بازیگری های تند و تیزش
فقر همانند یخ آب میشوند اثر سازنده
همیشه میان خواهش روح و تمنای جسم با من تضادی هست و مدام عذابم میدهند
تحریکم میکنند و ارامم میکنند ضریان قبلم را دریاب در این زمان بی تکرار
با تاثیر
بی تاثیر
اثر مخرب
در این زمان من را دریاب که چگونه به واسطه تقدیر توانم را میکاهند و تو را از درونم میرانند
اما...
ساز و آهنگ من را ندا میدهند من را میخوانند به آنچه که هست
اما اجتماع رو ببین جاده اش راه ندارد!ذهن جاده را تشخیص نمیدهد
آن را به حس جوابی سخت تحقق میدهند از چه فکری؟ از چه نگاهی؟ از چه دیدگاهی؟
(فرشاد)
لطف خدا...جاده بارانی گویا ! :
میخوام بدون آرایه و هر چیز دیگه ای از لطف خدا بگم. نه حرف تکراری از یک اتفاق
یا اتفاق هایی که همیشه سر به زنگا اتفاق می افته از ماموران خدا از فرشتگانش
وقتی کامل حس میکنی که اون روز و در اون لحظه ها اون ها تو رو هدایت میکنن
تا اون اتفاق مثبت بعد از ناراحتی ها و به قولی پاس شدن امتحان های قبلی
خدا هرچند با نمره خیلی کم باید صورت بگیره. این بار چندم بود بعد از چند وقت
طولانی یک دقعه در آخرین لحظات که خودمون رو به خود تصمیم خدا و اقعا
از روی خالص بودن ( نه هیچ ادعایی ندارم باور کنید) وا میگذاریم خودش کارها
رو طری درست میکنه که تو رو چند برار اون سال ها جلوتر میندازه.
این بار چندم بود... به۲پست قبلیم نگاه میکنم میفهمم که خدا واقعا ما رو دائم
داره امتحان میکنه برای خودمون خوبه...شوخی یا برای خوش آمدن کسی
نمیگم دارم واقیعات عینی رو میگم.ما باید دست دادن به همه داشته باشیم اگه
دست کسی رو گرفتیم خدا هم دست ما رو با واسطه و بی واسطه میگره.
خدایا اون پرونده قدیمی ما رو هم یه کمکی بکن دست رحمت تو همیشه بر سر ماست...
جاده شهر باران امروزم از دیروز گویاترست ...
-----------------------------------------------------------------------------------
آزاده مرد... مظلومیت فلسطین:
میخوام چند جمله راجع به یک مظلومیت بگم. شما آقای پروفسور فینکلشتاین کارشناس
مسائل سیاسی آمریکا که در برترین دانشگاه های آمریکا دکتری خود رو گرفته میشناسید؟
اون کسی هست که به حقیق پلید صهیونسیت ها پی برده و با اینکه در آمریکا زندگی میکنه
و آدم مذهبی هم نیست وجودش دچار درد شده از دروغ پردازی های لابی ها صهیونیستی.
و تماما تحت فشار هست در آمریکا.
آیا برای این فرد که مذهبی هم نیست این مهم نبود زندگی راحت داشتن و خوش گذرانی؟
پس چرا به لبنان رفت و این جمله رو گفت : من خودم رو در مقابل این کشتها
مسئول میدونم واقعا فاجعه هست.
حالا جای شرم نیست کسی که در آمریک زندگی میکنه و مسلمان نیست
این چنین جدا علیه ستم کاری های صهیونیست می ایسته و از دانشگاه اخراج میشه
چندین کتاب مینویسه ولی هنوز خیلی ها در ایران او رو نمیشناسن و آیا انصاف هست که ما
حرفی و قلمی برای مردم مظلوم فلسطین ننویسیم و نگیم؟
میتونید راجع به این مرد تحقیق کنید تا تکون بخورید ببینیم که این آزاده مرد از ما
مسلمان تر هست! که بحث مسلمانی نیست آدم بودن است !
من هیچ گرایش سیاسی ندارم این فقط بیان احساس خودم بود همین.
باران فقط ببار
آسمان فقط نگاه کن ما را که اگر هم همه چیز را از این دنیای فانی بگیرن
غرور ما و شایستگی ما را نخواهند گرفت
باران ببار تویی که فقط با باراش خود سکوت دلهای گرفتار را با رعد خود هم نوا میکنی
زمین بشنو اما نه ناله های مردمان خود را بلکه بشنو صدای فریاد توانستن های
مردمان را که باران به جای همه آنها میگرید ولی آنان
به سوی راه سعادت میروند
باران ببار فقط آسمان منو نگاه کن که توانستنم را فریاد میکنم
تا که دوباره راه را میابم از پس دره های ذهنمان
منم مردی زیر هجوم فریاد زیر آب زیر باران که همه چیز را
در راه شهر پاکبازان می یابم
باران فقط ببار اولین قطره از آن توست
(فرشاد)
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
چنان دل بریدم از دنیا که شکلم شکل تنهایی هست که مرگ مرا تماشایی ست
گرچه این روزها موفقیت مادی بر من آمده اما هنوز اسیرم آن معنویت گذشته ام
در این دنیا که حتی نمیگرید به حال من
من هم گریزانم ازین تنهایی تو هم بگریز ازین مرداب
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بود
به جز غرور و رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتن مرا به حال خود رها کردن
آنها خود درد من بودن گمان کردم که اینان هم دردن
شگفتا از عزیزانی که همراه من بودن اینک خود بال شکسته ام فریاد کردن
من از بازی دادن های نارفیقان و روزگار خسته به عشق پاک قدیمی خود پناه برده ام
فقط همین ....
برای یه عشقی جاویدان در ذهن...
بعد از این جدایی دل به کسی نمیدم دیگه به هیچ کس دلی نخواهم داد
بی تو تنها اسیرم شب جشن وصال تو شده مرگ آرزوهام من بی تو می میرم
من امشب می میرم ولی آروم نمیگیرم دیگه دل به هیچگی نمیدم
چون تو از همه الانی ها!!!! با فهم تر بودی دلیل ما فقط دوری از هم بود همین
من از تو با لیاقت مینویسم که گرفتار بی لیقات ها نشم
بیا در میان عاشقان بهترین باشیم ، ما می توانیم عاشقترین باشیم...
من و تو یعنی عشق ، عشق یعنی ما ، ما یعنی یک دنیا خوشبختی!
گلایه کردن این روز های شده دوباره کاره من ! از وقتی که این راه رو شروع کردم به خاطر
دور شدن از تو بود. تویی که دیگه هیچ وقت اینجا نخواهی اومد. اما برای چی دارم مینویسیم! تو با نامهربونی ها حقیقت رو بهم گفتی اما در این ماهایی که گذشت همراهانی دروغین با من ئر این جاده همراه شدن . اما چی شد خود ـ خود ـ اونها باعث رنجش بیشتر من شدند حتی کسی که میگفت میخوام غمی دیگه توو جاده نوشته های شهرت نباشه اما خودش بعد مدتی بزرگترین جاده غم ها رو به سوی من روانه کرد. تو هر چی بودی بازی ندادی. اما
از استاد کوروش میشنم:چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می ساخت ولی به فکر پریدن بود.
خودم میگم.....
تووی رویای خودم صدای بی صدات رو میشنوم
دنیای این روزها ی جاده من خالی تر از بودن تو شده
عجب حکایتی شده حکایت بی پند ما !
خالی تر از هر ترنم بارانم عجب جاده ای شده
فکر تنهایی توو آغوشم فشرده شده خالی تر از هر حجم خالی با تو بودن شده
فاصله ها منو به فریاد میکشه
هزار راه رفته ام هزار زخم خورده ام تا تو مرا زنده کنی
چشم گرگ های جاده های شب چراغ شهر من شده ای وای من
فرشاد
-----------------
داربوش میشنوم:
خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در یاد خوشا دیدار ما در خواب
وقتی توو شب گم میشدم کسی به فکر من نبود ستاره شب شکن نبود میون این شب زدها
آخ اگر شب شیشه ای بود پل به آسمون میزدم
میون این همه کوچه که بهم پیوسته کوچه ما یه بن بسته
دیگه گلایه ای نیست گلایه ای نیست اگر گلایه ای هست دیگه حوصله ای نیست
کسی حرف منو انگار نمیفهمه حرف منو درو دیوار نمیفهمه
سقوط من در خودمه سقوط ما مثل منه
مرگ روز های بچگی از روز به شب رسیدنه
دشمنی ها مصیبته....
---------------------------------------
و برای جاده من دیگه هم دم ـ ادامه دهنده ای با من نیست
مدت زمان است که همراه باران بهاری ام که مرا از عمق شب برای لحظه
دیدار صدا میکند تا فریاد من بی صدا را به گور دروغ ها و خیال ها بسپارد
پس تو که معنای عشقی به من معنا ببخش ای یار...
دریاچه های شهر من یک سرش به نبض دست های در هم گرفته شده و
سر دیگرش بر بالین بارانی است که از قطره های چتر های باز شده عشاق
بر سرشان میبارد پس ببار و دروغ ها رو بدی ها رو کج روی ها رو به
گور قصه ها بسپار منم من بذر فریاد دوباره زندگی صمیمیت
تو که معنای عشقی به من معنا ببخش ای یار...
(فرشاد)
-------------------------
دانلود یه آهنگ قدیمی از:
مداوم کاسته میشود و افزوده میشود این زندگی ملال انگیز
حالی سخت و زمانی سهل با بازیگری های تند و تیزش
فقر همانند یخ آب میشوند اثر سازنده
همیشه میان خواهش روح و تمنای جسم با من تضادی هست و مدام عذابم میدهند
تحریکم میکنند و ارامم میکنند ضریان قبلم را دریاب در این زمان بی تکرار
با تاثیر
بی تاثیر
اثر مخرب
در این زمان من را دریاب که چگونه به واسطه تقدیر توانم را میکاهند و تو را از درونم میرانند
اما...
ساز و آهنگ من را ندا میدهند من را میخوانند به آنچه که هست
اما اجتماع رو ببین جاده اش راه ندارد!ذهن جاده را تشخیص نمیدهد
آن را به حس جوابی سخت تحقق میدهند از چه فکری؟ از چه نگاهی؟ از چه دیدگاهی؟
آشفته نیست عشق را باید دید.

